معصوم تر از گل و تنهاتر از همیشه
و شاید مرگ...
سلام آخه معصوم شمایی من بیام حلال کنم معصوم که بیگناه هست نیازی به حلالیت نداره ولی بد موقع تنهام گذاشتی...خیلی بد.... در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود، می گذرد عشقها می میرند رنگها،رنگ دگر می گیرند وفقط خاطره هاست، که چه شیرین وچه تلخ دست نا خورده به جا می مانند من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. چند سال است که از دریچه این وبلاگ با تو صحبت می کنم. می دانی عزیز من؟ شاید این چند سال زمان زیادی نباشد اما برای من هر روز آن بسیار طولانی تر و سخت تر از گذشت یک سال گذشت. تو خوب می دانی که دیگر از طراوت جوانی و رنگ و روی شباب در من خبری نیست. همین دیروز عکسهای چند سال پیش خودم را با عکسهای امروزم مقایسه کردم ولی عجیب آن که بر آن تاسف هم نخوردم زیرا احساس می کنم که این گونه بسیار زود تر به تو خواهم رسید. می دانی؟ شاید برای کسانی که اعتقادی به دنیای دیگر و پیوستن آیندگان به گذشتگان ندارند، این گونه حرف زدن روا نباشد اما من که صرف نظر از جزئیات، کلیات حیات پس از مرگ را باور دارم و می دانم که جان هایی که با هم انس دارند به هم خواهند پیوست، چندان از سرعت گذشت زمان و فرسودگی جسم، شکایتی ندارم. یادت هست اوایل می گفتی نمی خواهی به تو دل ببندم و اواخر می گفتی نمی خواهی فراموشت کنم؟ سخن اوایلت را گوش نکردم اما سخن اواخرت را هرگز از یاد نمی برم. که نشان مسلمان آن است که هر گاه وعده کند، وعده خود را یاد نبرد. سه ماه هم بیشتر میشه که اپ نمیکردم البته این وبلاگمو ولی دلم حسابی گرفته نتونستم تحمل کنم می دانم که همه نوشته های من را می خوانی. من این چنین حس می کنم می دانم که تنهایی، درد، غم و همه احساس من را نیز حس می کنی. حتی می دانم که همین حالا قطرات اشک بر گونه های خیس من را نیز می بینی دوست خوبم! محبوب پاکم! در این روزهای آغاز سال که همه شادند من با دلی پر ملال می گویم که یکسال دیگر بر نبودنت گذشت. ولی این را نیز حتما می دانی که زمان قاصر تر از آن است که بتواند حتی ذره ای در این که دوستت دارم خلل ایجاد کند. هنوز فراموشت نکردم همیشه در قلب من هستی. نه در بهترین نقطه قلبم، بلکه همه قلبم را تصرف کرده ای و این تنها دلخوشی من در زندگی است شاید بیام شاید .......... دلم گرفته اساسیییییییییییییییییییییییی با خویشتن نشستن در خویشتن ش ک س ت ن
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
| Design By : Night Skin |


